شهید تقی بابکی

 

تاریخ تولد : 1350                                                                         

تاریخ شهادت : 9/11/1365

شهید تقی بابکی تا دوره ی راهنمایی به تحصیل پرداخت و پس از آن در بازار مشغول به کار شد . در بحبوحه ی انقلاب نیز با توجه به سنّ کمش فعالیتهایی داشت و همیشه به پدر خود می گفت بگذار این سنگ ها را بردارم و به این زورگویان بزنم . شهید در گردان عاشورا به فرماندهی شهید حاج حسین بصیر به جبهه اعزام شد و در همان اولین اعزام خود به شهادت رسید . برای اعزام او به جبهه با توجه به سن کمش به او اجازه نمی دادند و می گفتند باید پدرت اجازه دهد . به گفته ی پدر شهید یک روز پسرم به منزل آمد و به من گفت پدر جان شما بارها جبهه رفتی حالا نوبت من است، بگذار این دفعه من بروم، پدر به او گفت که تو هنوز بچه ای و زود است به جبهه بروی شهید سریعاً به پدر می گوید که بلند شو ببینیم کی بچه است ، قد خود را با قد پدر اندازه گرفت و به پدر گفت قد من که از شما بلندتر است و وقتی کفش پدر را پوشید و دید در پایش نمی رود ، به پدر گفت حالا کی بچه است ؟ پدر دید که فرزند زیاد اصرار می کند . گفت بین من و تو قرعه کشی می کنیم ، اسم هرکدام از ما افتاد او به جبهه می رود و بنا بر اتفاق ، قرعه به نام شهید درآمد . شهید تقی به پدرش گفت دیدی آقا امام حسین (علیه السلام) مرا خواست . پدر هم با رضایت گرفتن از مادرش با حضور او در جبهه موافقت کردند . پدر شهید ، خود نیز در سال های 63- 64 – 65 در جبهه های شلمچه و کردستان و فاو حضور داشت . شهید بعد از دیدن یک دوره آموزشی به جبهه رفت و بعد از مدتی به پدر خبر دادند که فرزند شما مجروح شده است . پدر شهید می گوید که من برای پیدا کردن فرزندم خیلی سختی کشیدم و به سپاه رفتم و به آن ها گفتم که من خود اهل جنگ هستم ، اگر مشکلی پیش آمده به من بگویید ، من تحمل آن را دارم . سپس به منزل شهید حسین بصیر رفتم و به ایشان گفتم که خبری از فرزندم نداری ؟ ایشان عکس شهیدم را گرفت و بوسه زد و گفت خوشا به حال ایشان که رفتند . و همان جا پدر شهید فهمید فرزندش به شهادت رسیده است . پیکر مطهر شهید تقی بابکی پس از 10 سال به آغوش خانواده بازگشت .

به گفته ی مادر شهید او عاشق شهادت و جنگ بود و همیشه می گفت من باید به جنگ بروم و شهید شوم . این حالات را هم در دوران کودکی هم داشت . وقتی با خواهران خود بازی می کرد به صورت جبهه و جنگ و شهادت بازی می کرد و بالاخره به آرزوی خود رسید .

 

خاطره

پدر شهید می گوید که ما به بدرقه پسرم رفتیم ، من و مادرش با موتور به دنبال ماشین آنها به راه افتادیم . در حالی که مادر داشت به فرزندم وسایلی می داد من در یک لحظه در خیال خود دیدم که فرزندم دارد پرواز می کند و همان جا گفتم که فرزندم شهید می شود و پدر ، بالاخره به آرزوی خود رسید . پدر می گوید که ما خوشحالیم که فرزندمان شهید شده است و هیچ ناراحتی و گلایه ای نداریم .