شهید علیرضا احمدی
شهید علیرضا احمدی
تاریخ تولد : 1347
تاریخ شهادت : 10/4/1365
شهید علیرضا احمدی تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواند و بعد از آن ، درس را رها کرده و در کارها به کمک پدر شتافت . در سال 62 در منجیل یک دوره آموزش را فرا گرفته و قبل از آن نیز در بسیج محمودآباد فعالیت داشت . یک شب که برای نگهبانی به پایگاه محل رفته بودند به خواهر خود می گفت من می ترسم ، ولی با دلداری خواهر به آنجا رفت . و وقتی صبح آن روز به خانه آمد به خواهر گفت خداوند انسان را کمک می کند و انگار انسان به ائمه نزدیکتر می شود . برای اولین بار در سال 62 به جبهه اعزام شد و در جبهه های کردستان نیز حضور داشت . وی دوباره در سال 65 عازم جبهه می شود . شهید علیرضا همیشه می گفت من با دیدن شهادت دوستانم نمی توانم تحمل کنم که در اینجا باشم و من هم باید به جبهه بروم . برای آخرین بار هم که او را نمی بردند ، شهید از سپاه چالوس اعزام می شود و در عملیاتی با اصابت گلوله به سرش به درجه رفیع شهادت می رسد .
شهید همیشه به مادر و خواهران خود ، به داشتن حجاب و پوشش اسلامی توصیه می نمود . چند روز قبل از شهادتش ایشان در گوشه ای ناراحت نشسته بود ، یکی از همرزمان به وی می گوید چرا ناراحت می باشی ؟ در پاسخ گفت دلم برای مادر تنگ شده است ، انگار او می دانست که می خواهد به شهادت برسد و برای مادر خود ناراحت بود .( به راستی که همین طور بود. ) بعد از چند روز خبر شهادت ایشان را برای خانواده آوردند .
خاطره
یکی از خواهران شهید می گوید : شب شهادت علیرضا ، من او را در خواب ، در کنار مسجد محل ، دیدم که می خواست به جبهه اعزام شود . در یک لحظه در عالم خواب دیدم که علیرضا مانند یک نوری در آنجا ایستاده است و بسیار تعجب کردم . فردای آن روز خبر شهادت او را برای ما آوردند .
وصیت نامه
به نام او که انسان ها را از بهترین موجودات زمین آفرید . درود بر حجت او یعنی امام زمان(عجل الله) و نائب بر حقش علی(علیه السلام) گونه و حسین (علیه السلام) گونه زمان یعنی امام امت ، خمینی کبیر ، و با درود و سلام بر جان نثاران امام یعنی رزمندگان اسلام و با درود و سلام بر فداییان امام یعنی شهدا و خانواده هایشان و مفقودین و مجروحین و معلولین و اسیران جنگ تحمیلی ، و سلام و درود بر خانواده ام که حق زیادی بر حق این حقیر دارند و من حقیر نتوانستم این حق را جبران کنم و امیدوارم این حقیر را از جان و دل عفو کنید . مادر عزیزم ! امید داشتید که در پیری ، شما را کمک می کنم ولی مادر عزیزم و پدر گرامی ام ! من دیدم که خدمت به اسلام بیشتر نیاز دارد تا خدمت به شما عزیزان . مادرم و پدرم ! از شما می خواهم که در عزایم که در واقع دامادی من است شاد و مسرور باشید و ناراحت نباشید که مرا از دست دادید بلکه در واقع مرا به دست آوردید ، هرچند در ظاهر نیستم . شما پدر و مادر عزیزم ! در قیامت روسفید هستید و در محضر خدا جواب گویی نیست و اگر از شما سوال شود می گویید یا الله ما یک فرزند 18 ساله که تازه جوانش کرده بودیم دادیم ، پس تو مادرم ! در پیش زینب رو سفید هستی . امت حزب الله و حضار گرامی که در هر کجا هستید ، توکل به خدا کنید و هیچ گونه وسوسه شیطان را در دلتان راه ندهید ، این شیطان است انسان را اسیر می کند . ای ملت قهرمان ! این دنیا پلی است که باید از آن گذشت ، جای ماندن نیست . پس ای انسان مومن ! به فکر قیامت باش ، به فکر اسیری روز حسرت باش که حسرت می خوری که چرا آن موقعی که اسلام احتیاج به نیرو داشت نرفتم و جانم را فدای خدا و قرآن نکردم ، پس جبهه را پر کنید و جز در جبهه کسی به ملکوت نمی رسد . در خاتمه از تمامی کسانی که با این حقیر برخورد داشتند و آشنا بودند اگر حرفی و یا عمل بدی نسبت به شما انجام دادم به بزرگی خودتان اینجانب را عفو کنید . دیگر وقت شما را نمی گیرم جز اینکه امام را تنها نگذارید و تقوا را پیشه ی کار خودتان بگیرید .