شهید علی عباسی 

 

تاریخ تولد : 1337

تاریخ شهادت : 12/9/1357

شهید علی عباسی یکی از درخشنده ترین ستارگانی بود که درخشش او مختص شب نبود . وی در سال 1337 در یکی از خانواده های مومن و مذهبی در روستای زیبای آسور چشم به جهان گشود .

به علت مشکلات حاشیه ای زندگی که از همان دوران کودکی آنها را تحمل می کرد ، تنها توانست تا پنجم ابتدایی تحصیل کند. و چون پدر بزرگوارش را در سن 10 سالگی از دست داده و در بحبوحه کودکی طعم تلخ یتیمی را چشیده بود ، با آن بازوان کوچک و چهره ی معصومش سرپرست خانواده اش شد و به شهرستان محمودآباد کوچ کرد . اگر چه در سن 19 سالگی به علت مسئولیت سرپرستی خانواده از خدمت سربازی معاف شد ولی خود را جدا از جریانات انقلاب اسلامی و روزهای زمان خود نمی دید ، چون هدفش را خدا و راهی برای رسیدن به او می دانست. در اکثر فعالیت ها و تظاهرات آن زمان شرکت داشت و نقش بسزایی در گروه های عاملین ضد طاغوت داشت و مردم را جهت سرنگونی در شناخت چهره واقعی شاه و حکومت دیکتاتوریش تشویق می نمود . شهید علی عباسی در سال 57 در بحبوحه ی شکل گرفتن انقلاب اسلامی و پیروزیِ آن ، چندین روز پیاپی در تظاهرات شهر آمل شرکت داشت و تمام تلاشش را برای ناموس و مملکتش انجام داد تا اینکه در بعد ازظهر 12/9/57 که صبح آن روز هم در تظاهرات به سر می برد ، و بعد از خداحافظی از منزل قصد رفتن به مغازه را داشت که با نیرو های گارد شاهنشاهی مواجه شد و دید به آنان دستور دادند آهن های موجود در خیابان را که برای جلوگیری از تظاهر کنندگان به وسط خیابان آورده بودند به کنار خیابان بگذارند ، شهید عزیز با تمام تعصبش که به او اجازه نمی داد زیر بار دستور نامردی برود امتناع کرد و بی اعتنا به حرف نظامی شاه به راهش ادامه داد . آن مرد او را تهدید به مرگ کرد  و شهید در پاسخ گفت اگر این کار را نکنی از من کمتری و راهش را ادامه داد . ولی آن مامور با شلیک گلوله ای ایشان را زخمی کرد .

آن مرد نظامی نمی دانست که زخم برای مرد خدا التیام است و شهادت ، افتخار . مامور بالای سر شهید رسید و دید که او هنوز زنده است و آن جا با لگدی او را به جوی کنار خیابان پرت کرد . شهید بزرگوار تا نیم ساعت خونریزی داشت ولی کسی حق نداشت به او کمکی برساند . با رفتن گارد نظامی شاه ، راننده تاکسی او را به بیمارستان آمل رساند و آن شهید عزیز بعد از ساعاتی که نفس های دنیایش را تحمل کرد با تمام تلاش های پزشکان ، دعوت خدایش را لبیک گفت و بر فیض پر سعادت شهادت نائل گشت .

 

خاطره

آن زمانی که علی غرق در خون خود می غلتید و شهادت را با آغوشی باز می پذیرفت ، مادر بزرگ ایشان که از طرفداران شاه بود ، می خواست دست و صورت شهید را شستشو دهد ولی شهید در آن حال هم امتناع از این عمل نمود ، به خاطر عشق به ولایت ، به راه و هدفش . علت را از وی جویا شدند . شهید فرمود : " تا ایشان سه بار مرگ بر شاه نگویند ، اجازه نمی دهم . " و مادر بزرگ هم به خاطر عشق به نوه ی عزیزش سه بار مرگ بر شاه گفت و بعد دست و صورت شهید را شُست . شهید در آنجا به همه ثابت کرد تا آخرین ثانیه های عمرم وفادار به عهدم و معبودم می باشم و هدف و عقیده ام از هر خیری برایم والاتر است حتی اگر عزیزترین فرد زندگی ام باشد .

و خاطره ی دیگر اینکه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ، آن مأموری که شهید را به شهادت رسانده بود محکوم به اعدام شد و آنجا بزرگواری مادر شهید را ببینید که به جهت ادای احترام به روح بلند و ملکوتی فرزندش آن مرد فاسق را عفو نمود و با این محبتش جرقه ی بزرگی در دل او ایجاد کرد که زنده بماند و زندگی کند و او هم به پاس این خوبی ، رفتن به جبهه ها و نبرد و شهادت در راه خدا را از آنِ خود نمود . 

 

« شهید ، نماد صبر و مقاومت و عشق است . عشق به معبودی که مقصد هر چیز است . شهید آوای خوش پرندگانی است که سال ها در قفس تنگ و سخت دین زیسته اند و بعد آزادی آنان را سر می دهند برای کوچ به سر منزل کمال تا به گوش انسانها برسد که غرق در دین شوند و تلنگری باشد برایشان تا شاید به خود بیایند و درس بگیرند . »